X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 14 بهمن 1388 @ 19:01

گاهی گذرا به زندگانی عمان سامانی

سم الله الرحمن الرحیم گرچه سخن از مرثیه سرایی ، در گوی چون عمان، با قلم شکسته و خشکیده چون منی حقیر و نالایق در شان و منزلت آن بزرگ نیست، اما، چه کنم که یاد جلالت او با دل جسارت من چنان کرده که برآن شدم تا در وصف او چند کلمه ای بنویسم، گرچه اندیشه را، راهی نیست تا مقام بلند او را بنمایاند چرا که سخن از عشق فراتر از اندیشه است ، اما باشد تا این حبه در دهان مور تحفه ای باشد مقبول، به بارگاه سرور شهیدان کربلا علیه آلاف التحیه و الثنا، چرا که عمان سامانى نبود، حسینى بود. میرزا نور الله عمان سامانی ملقب به تاج الشعرا از شاعران صاحب نام و پر آوازه سالهای 1258 تا 1322 قمری است ، نیاکان او همه از درر سرایان، پارسی گوی و آذری سرای اعصار خود بوده اند، پدرش مرحوم میرزا عبدلله متخلص به ذره مولف کتاب جامع الانساب و جدش میرزا عبدالواهاب سامانی متخلص به قطره و عمویش میرزا لطف لله متخلص به دریا همگی از شاعران عهد ناصری بوده که در دانش های دیگر هم دستی داشته اند اما آوازده هیچیک از آنان چون عمان نمی باشد. در بعضی از گعده های دوستانه که هر از گاهی چند اشعار و سروده های عمان گوش را نوازش می داد آنکه مد نظر بود لطافت و حسن و دلنوازی سروده های او بود که مورد تحسین آشنا و ناآشنا می گردید چرا که جمالی در کمال اشعارش هویدا بود که گاه و بیگاه ناخواسته زبان به زمزمه اشعارش گشوده می شد. جالب است بدانید در محفلی که به یاد او در سالهای سال قبل توسط انجمن دوستداران ادب شکل یافته بود، مقرر شد لقب تاج الشعرای عمان را به بهترین سراینده محفل بدهند سروده ها را آوردند، داوران به داوری نشستند و همگی متفق علیه سروده ای را برگزیدند و لاجرم دیدند سروده برتر سروده کسی نیست جز محیط سامانی فرزند عمان تولد یافته به سال 1290 قمری و درگذشته سنه 1355. نقل است که جنازه عمان را در مسجد جامع سامان به خاک سپردند و بعدها به نجف اشرف و غری شریف به دار الاسلام انتقال دادند. اما سامان مرکز بخش لار یکی از چهار محال بختیاری است که سه محل دیگر عبارتند از کیار و گندمان و میزدج این چهار محل سابقا جزء استان دهم(اصفهان) بوده، اما بعدا به عنوان استانی مستقل به مرکزیت شهرکرد در آمده است و خوب است بدانید اهالی سامان به لهجه آذری هم سخن می گویند علی هذا شاعران آن دیار به لهجه آذری هم شعر می سرایند. اما گنچینه الاسرا شاه کار نامه عمان: آورده اند که مرحوم صغیر اصفهانی چون به دیوان عمان نظاره کرد و در اشعار او خوب نگریست، مانع آن شد تا آن دیوان به زیور طبع آراسته شود چرا که بیم آن داشت که چاپ آن اثر از شان والای ادبی او در گنجینه الاسرار بکاهد و این نمایانگر این حقیقت است که عمان در سرودن گنجینه الاسرار از عنایات حضرت اباعبدلله الحسین علیه السلام بهره مند بوده است و به روایت استاد محمد علی مجاهدی دیوان خطی او در خانواده محترم ثقفی اصفهانی نگهداری می شود و همچنین اشعار و سروده های متفاوتی از او در این سو و آن سو کتابت شده که نه در گنجینه الاسرار است و نه در دیوان شعر او چون قصیده انجمنیه و قصیده لامیه در مدح مولی الموالی علی عالی سلام الله علیه که در زمان خود زبانزد مردمان بوده است.

  • به پرده بود جمال جمیل عزوجل چو خواست آنکه جمال جمیل بنماید علی شد آینه خیر الکلام قل و دل

  • بخویش خواست کند جلویی به صبح ازل علی شد آینه خیر الکلام قل و دل علی شد آینه خیر الکلام قل و دل

و آورده اند که معراج نامه و مخزن الدرر هم از آثار عمان است. باز برگردیم به این مثنوی جاودان که اوج ادب و عرفان ولایی است تا ببینیم چگونه عشق و معرفت در رقص قلم نمایانگر شده است. چون به دیباچه گنجینه ی اسرار او بنگری در اشارت های او دنیایی بس شگفت دریابی، در آنجا که گوید معشوق مطلقی را حمد و ستایش سزاست جل جلاله که تمام موجودات عاشق مقید اویند، همه، راه اوست، که می پویند و وصل اوست که می جویند و حمد اوست که می گویند و ان من شی الا یسح بحمده . دردا که ما ز مقصد خود دورتر شدیم نزدیکتر هر آنچه نهادیم گام را کمترین نعل بهایش جان و دل باختن است سبحان الله! دراز دستی این کوته آستینان بین! عقل ناقص را چه مایه، که از این مطلب سخن گوید، وهم عاجز را چه پایه که در تمنای این، مقصد پوید؟ دانایان این نشاه همه با حیرت نادانی خفتند بلکه آنانکه لولاک شنیدندی جز، ماعرفناک 1 نگفتند. سبحانک لا نحصی ثناء علیک، انت کما اثنیت علی نفسک و فوق ما یقول القائلون2.

  • ای دل اهــــل ارادت بتو شاد گر سیر کعبه و دیر ور خانقاه کردم غیر ازتو کس ندیدم هر جا نگاه کردم

  • بتو نازم که مریدی و مراد غیر ازتو کس ندیدم هر جا نگاه کردم غیر ازتو کس ندیدم هر جا نگاه کردم

مرحوم استاد حبیب الله فضائلی رحمت الله علیه در وصف گنجینه الاسرار آورده است این کتاب بحق کنز الاسرار یا چنانچه خود سراینده نامیده گنجینه الاسرار است، اسراری از ظهور عشق و جمال، اسراری از راز و نیاز عاشق و جذبه های معشوق، اسراری از سیر و سلوک و حالات وجد و شوق، اسراری از سوز وگداز و هجران و وصل. و ذوق را در صحنه ای پر از صفا و صفوت می نگریم که از خاطری پاک بین و پر ارادت صافی نسبت بمقام ولایـت تراوش نموده است و اینهمه در قالب اشعار از ذهنی دور از خار و خاشاک اختلاف، و ضمیری آئینه آسا، تهی از گرد و خاک نفاق، سر زده است. از گفته او پیداست که سراینده با کمال صداقت و خلوص سالک طریقت تصوف و عرفان است که هم خود باور داشته و هم در گفتار و کردار خود بروز و ظهور داده است، لذا همه اشعارش در مذاق اهل ادب و ذوق، شیرین، و لآلی آبدارش در نظر صافی مذاقان دلنشین است بحدی که در شهر بند سخن آرائی، آئینه دار، و در میدان طبع آزمایی یکه سوار است، و کسی از شعرا بر این روش که خاص او ست سخن نرانده و پایه نکته سنجی را بدو نرسانده است، انصاف را که در بعض اشعارش سحر بیان و اعجاب همگنان است. شخصیتی چون حضرت حسین علیه السلام را با خصوصیات مراتب صوری و مجموعه حالات معنوی و مقامات عالی الهی و نبوغ و محوریت اجتماعی آن حضرت، در ذهن خود بیاورید و آنگاه جوانی چون علی اکبر را که خلقا و خلقا آئینه تمام نمای پیغمبر عظیم الشان اسلام بوده با تمام آراستگی و شایستگی به آن اضافه کنید و آنگاه روانه میدان خونش نمایید، آیآ این حالات و واردات درونی چنین پدر و پسر را بهتر از این می توان بیان کرد.

  • تا که اکبر با رخ افروخته ماه رویش کرده از غیرت عرق بر رخ افشان کرد زلف پرگره نرگسش سرمست در غارتگری سوده مشک تر بگلبرگ طری

  • خرمن آزادگان را سوخته همچو شبنم صبحدم بر گل ورق لاله را پوشیده از سنبل زره سوده مشک تر بگلبرگ طری سوده مشک تر بگلبرگ طری

تا آنجا که گوید :

  • آمد و افتاد از ره با شتاب کای پدر جان همرهان بستند بار مانده بار افتاده اندر رهگذار

  • همچو طفل اشک بر دامان باب مانده بار افتاده اندر رهگذار مانده بار افتاده اندر رهگذار

و پاسخش را از زبا ن امام چنین می آورد:

  • در جواب ازتنگ شکر قند ریخت گفت کای فرزند مقبل آمدی کرده ای از حق تجلی ای پسر راست بهر فتنه قامت کرده ای نرگست با لاله در طنازی است در رخت مست غرورم می کنی گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست بیش از این بابا دلم را خون مکن پشت پا برساغر حالم مزن خاک غم برفق بخت دل مریز همچو چشم خود بقلب خود متاز حایل ره مانع مقصد مشو لن تنالوا البر حتی تنفقوا نیست اندر بزم آن والا نگار هر چه غیر از اوست سد راه من چون تو را او خواهد از من رو نما رو نما شو جانب او رو نما

  • شکر از لبهای شکر خند ریخت آفت جان رهزن دل آمدی زین تجلی فتنه ها داری بسر ده کز این قامت قیآمت کرده ای سنبلت با ارغوان در باز است از مراد خویش دورم می کنی رو که با یک دل نمی گنجد دو دوست زاده لیلا مرا مجنون مکن نیش بر دل سنگ پر نالم مزن بس نمک بر تخت لخت دل مریز همچو زلف خود پریشانم مساز بر سر راه محبت سد مشو بعد از آن مما تحبون گوید او از تو بهتر گوهری بهر نثار آن تب است و غیرت و من بت شکن رو نما شو جانب او رو نما رو نما شو جانب او رو نما

تا اینکه می گوید:

  • پس برفت آن غیرت خورشید و ماه همچو نو از چشم و جان از جسم شاه

  • همچو نو از چشم و جان از جسم شاه همچو نو از چشم و جان از جسم شاه

همچنین حالات و واردات درونی خواهر و برادری همچون حسین و زینب را در چنان موقعیتی بنگرید تا چگونه مجسم ساخته است.

  • کای سوار سر گران کم کن شتاب تا ببسوم آن رخ دلجویت و تا ببویم آن شکنج موی تو

  • جان من بختی سبکتر زن بررکاب و تا ببویم آن شکنج موی تو و تا ببویم آن شکنج موی تو

تا آنجا که می گوید:

  • پس ز جان بر خواهر استقبال کرد تا رخش بوسد الف را دال کرد

  • تا رخش بوسد الف را دال کرد تا رخش بوسد الف را دال کرد

تا بدانجا که می آورد:

  • با تو هستم جان خواهر همسفر خانه سوزان را تو صاحبخانه باش با زنان در همرهی مردانه باش

  • تو بپا این راه کوبی من بسر با زنان در همرهی مردانه باش با زنان در همرهی مردانه باش

تا آنجا که می سراید:

  • گفت زینب در جواب آن شاه را عشق را از یک مشیمه زاده ایم لب به یک پستان غم بنهاده ایم

  • کای فروزان کرده مهر و ماه را لب به یک پستان غم بنهاده ایم لب به یک پستان غم بنهاده ایم

تا به اینجا سخن را می رساند که:

  • معنی اندر لوح صورت نقش بست شد عیان در طور جانش رایتی خر موسی صعقا زان آیتی

  • آنچه از جان خواست اندر دل نشست خر موسی صعقا زان آیتی خر موسی صعقا زان آیتی

و نیز می گوید:

  • از رکاب ای شهسوار حق پرست پای خالی کن که زینب شد ز دست

  • پای خالی کن که زینب شد ز دست پای خالی کن که زینب شد ز دست

هم در وصف حضرت زینب می گوید:


  • زن مگو مرد آفرین روزگار زن مگو خاک درش نقش جبین زن مگو دست خدا در آستین

  • زن مگو بنت الجلال اخت الوقار زن مگو دست خدا در آستین زن مگو دست خدا در آستین

گاه در بیان اهمیت کار شهدا و مقامات و پاداش آنان داد سخن می دهد و با چند شعر چندین آیه قرآنی و حدیث را بطور موجز بیانگری می کند. کلام مرحوم استاد فضایلى (ره) پایان یافت اما هنز به یاد فضایل صاحب فضیلت عمان سامانى نرسیده ایم ونمى دانیم از خودش بگوییم یا از گنجینه اسرارش ، از سیاستش سخن برانیم یا از معرفتش ، به هر حال زبان ما الکن ودست ما کوناه است فقط بهانه اى بود تا نمى از یم فضایلش بر گیریم وغنچه اى از بهارستان عرفاتش برچینیم. یادشان گرامی و نامشان جاودان .

1 آنانکه لولاک شنیدندی اشاره به حدیث لولاک لما خلقت الافلاک است.

2 پاک و منزهی از آنکه در ثنای من بگنجی ، تو همانی که خود را ستودی وبرتر از آنچه گویندگان گویند .

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد