X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 22 دی 1390 @ 14:35

دانشجوی شهید سیامک کبیری سامانی


متولد 1338 سامان

دانشجوی رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان

شهادت 1361 شوش، عملیات فتح المبین

آرامگاه گلستان شهدای سامان

وصیت نامه

 بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم که آسمان هر کجا آیا همین رنگ است

به یاری الله و حمد و سپاس خدای تبارک و تعالی تصمیم گرفتم که به جبهه حق علیه کفر بشتابم تا شاید بتوانم آب رسان برادران رزمنده ای باشم که در نبرد دلیرانه تشنه شته است اگر چه یاران حسین در جبهه های نبرد به یاد حسین تشنه به لقاء الله می پیوندند تا شاید بتوانم کفش گرد گرفته برادر رزمنده ای را واکس بزنم و غبار خستگی را از تن وی بزدایم. آری میروم که ماندن در این هوای مسموم خطرناک است در هوایی که امام غریب است و اسلام غریبتر و ریا کاران و دغل بازان که با گردش 180 درجه لباس خود درآوردند و لباس اسلام پوشیده اند، اینک به تاخت و تاز مشغولند نگویید فرار کرد که اینجا دیگر جای ماندن نیست چرا که قامت پاک صفا و صمیمیت را ریاکاری و تظاهر و دغل بازی گرفته است. خدای رحمت کند ما را، خدا یاری مند افرادی را با تمامی وجود به عشق اسلام و انقلاب اسلامی فداکاری می کنند و خدا لعنت کند افرادی را که هنوز به نانی چسبیده اند و به نامی.

و بی شرمانه پای به روی خون شهیدان عزیزمان می نهند و از خون شهیدان عزیزمان نردبانی برای صعود به قله های بلند ریاکاری و دغل بازی می سازند.

در آخر چند نکته تذکر و شاید وصیت نامه ای می نویسم:

1-     از مال دنیا چیزی نداشته و ندارم که آن را به کسی ببخشم یا مقامی  منصبی ندارم که به کسی واگذار نمایم جز چند جلد کتاب پاره که آن را به کتابخانه مسجد جامع سامان اهدا می کنم.

2-     می دانم که گوش های تمام مردم را پنبه های بی خیالی و بی تفاوتی پر کرده است و هنوز در بذر نان و نام، خانه ای راحت و ........ می باشند اما برای اتمام حجت می گویم ای مردم به خود آیید و سر از لاک بی تفاوتی و راحت طلبی بردارید و به روز قیامت بیندیشید که خدا شما را باز خواست خواهد کرد.

3-     می دانم فردا مانند دیگر شهیدان از یاد خواهم رفت اما هیچ کسی حق ندارد پول خون مرا بگیرد و  هیچ کس حق ندارد از خون من نردبانی برای مقام و نان و نام بسازد. خون من هدیه به رهبر است و برای خداست و برای تداوم خون شهیدان.

4-     با وجود این که می دانم به حرف های هیچ شهیدی، شما مردم سامان گوش نمی دهید اما مردم به خود بیایید و نگذارید به جای شما فکر کنند و برای شما تصمیم بگیرند و از خون شهیدان شما نردبان سازند.

5-     برای امام جمعه در سامان فکری بکنید و نماز جمعه در سامان برگزار کنید، چرا که دشمن از نماز جمعه ما، در وحشت است.

6-     همکاران عزیز، برادران به اصطلاح معلم، این افرادی که در زیر دست شما هستند، این ها فرزندان شهید انقلابند، یا از آموزش و پرورش بیرون روید و به کار نان و آبداری بچسبید، یا واقعا معلم بشوید که معلمی کار انبیاست.

7-     روی قبر شهیدان درخت سرو بکارید، چرا که به سرو گفتند: چرا بار نداری؟ گفت: آزادگان بی بارند.

8-     از مقامات استان خصوصا امام جمعه معظم شهرکرد حجه الاسلام تقوی می خواهم به وضع بی سامان سامانرسیدگی نمایند.

9-     فرزندان حزب ا... برادران مسلمان وحدت، وحدت، وحدت، حول محور الله.

15/12/60

سیامک کبیری سامانی

زندگی نامه

سیامک در فروردین 1338 در سامان در خانواده ای کشاورز به دنیا آمد. تا سال سوم دبیرستان در سامان و بعد از آن مدت یک سال در بندرعباس مشغول تحصیل بود. از همین زمان فعالیت های مذهبی سیاسی خود را آغاز نمود، سپس به اصفهان آمد تا این که در رشته ادبیات دانشگاه اصفهان قبول شد و در دانشگاه ابعاد مبارزاتش وسعتی چشم گیر یافت. با شروع انقلاب فرهنگی به سامان بازگشت و در سپاه افتخاری خدمت می کرد. همچنین در قسمت فرهنگی جهاد فعالیت می نمود و انجمن اسلامی مسجد جامع سامان را تشکیل داد و کتابخانه ای در مسجد جامع سامان تاسیس نمود. او دبیر دبیرستان شهید مطهری بود.

 مبارزه با گروهک ها را وظیفه خود می دانست. بارها از طرف گروهک ها او را تهدید به قتل کردند. شاعر و نمایش نامه نویس بود و نمایش نامه هجرت را که هم نویسنده و هم کارگردان آن بود چند بار در سامان نمایش دادند.

وی در سال 59 به جبهه شوش رفت مدتی در جبهه بود تا این که دبیرستان افتتاح شد. بعد از آن دوباره در 15/12/60 به جبهه رفت. می گفت این انقلاب خون می خواهد جبهه ها احتیاج به نیرو دارد ما نباید در این موقع جنگ بی تفاوت باشیم، بعثیون عراق در سرزمین اسلام ما خیانت کنند و ما ندیده بگیریم. آری او به جبهه رفت و در حمله فتح المبین در جیهه رقابیه در شب دوم فروردین ماه 61 پس از گذشتن از دو خاکریز دشمن بعثی، تیربارش گیر می کند تیر بار دیگری به او می رسانند در خاکریز سوم دشمن با آرپی جی او را هدف قرار می دهد و با فریاد یا زهرا جان به جان آفرین تسلیم می کند و به درجه رفیع شهادت نایل می گردد. در دوازدهم فروردین 61 با پسر عمویش احمد کبیری، فرمانده سپاه شهرکرد که ایشان هم در همان حمله شهید شده بود در یک روز پس از تشییع جنازه در تکیه شهدای سامان به خاک سپرده شدند.


اشعاری از شهید


 کرخه

کرخه

کرخه چگونه می توانی جاری باشی

 هنگامی که صدای ارابه های بیگانه در ساحل خون رنگت به گوش می آید

کرخه ای رگ جاری در قلب خوزستان

آخر چگونه می توانی ببینی

خون شکفته بر ساحلت را

کرخه

در ساحل خون رنگت هزاران شقایق شکفت

اما تو

بی خیال و آرام گذشتی

در ساحلت هزاران گلوله دشمن نشست

اما تو

بی آنکه بغری

بی آن که چین به ابرو آوری

در قلب خوزستان جاری شدی

ای کرخه

بیژن را

صدای بیژن را مگر نشنیدی

که بر زورق نور تو نشست

زیر لب زمزمه کرد

تو را خطاب کرد

گفت: ای کرخه این صدای بیژن است بر ساحل خون رنگت

که من از جبهه دیگر بر نمی گردم

تا پیروزی

یا تا شهادت

و تو شهادت بیژن را با چشم خود دیدی

 و آرام گذشتی

ای کرخه دهانت پر خاک

آخر چگونه کام گشودی

و یاران را در کام خود نهادی

این صدا، صدای خروش توپ های کفار است

این صدا

صدای مسلسل های بیگانه است

آخر چگونه می توانی بشنوی این صدای شوم بوم شوم را

و هنوز جاری باشی کرخه

ماهیان معصوم در ژرفای قلب تو

در پهنای بی وسعت آب خاکی رنگت

به کدامین خانه پناه بردند

در هجوم تاتاریان عصر

ای جاری در قلب خوزستان

در ساحلت هزاران درخت جنایت رویید

بر آبت هزاران خیانت نشست

و تو

و تو ای بی خیال

چگونه هنوز می روی

چگونه هنوز می روی

کرخه، کرخه، کرخه

دیگر کسی برای ماهیانت تور نمی اندازد چرا که دیگر ماهی نیست

دیگر کسی در ساحل خون رنگ تو سرود و ترانهئنمی خواند

دیگر برادر عربم با گله های بزرگ صداقت در ساحلت چادر نمی زند

و دیگر پرندگان عاشق از تو نمی نوشند

دیگر کودکان خوزستان برای شنا نمی ایند

اما هنورز بوی صداقت در جاب جای تو جاریست

اما هنوز شعر سرخ زمان در لحظه لحظه اب های سرخت جاریست

اما هنوز ترانه های سرخ در بهمن دشت خوزستان از رزمندگان به گوش می اید

کرخه

ای جاری در قلب خوزستان

تو شاهد باش اینجا سرود سرخ شهادت به جای تو جاریست

این ا ترانه های بلند رهایی در سنگر به سنگر ساحلت جاریست

بمان و ببین که چگونه عشق تفسیر می شود

چگونه رهایی تفسیر می شود

چگونه آزادی بر ماسه های نرم تو چنگ می زند

و چگونه سحر گاهان دشت صداقت ساحلت خونین است

بوی هجرت می اید

بوی هجرت می اید

و پرندگان به پرواز می اندیشند

 

ساعت 10 شب

22/12/1359

جبهه شوش



برای شهید موسی بان: لاله های سرخ

 

شهیدی دیگر بر پیکر فرسوده زمان خون می دهد

از سنگر کلاس مردی بر می خیزد

در دست او کتاب

در ساحل فرات لاله می کارد

موسی دیگری

عاشق ترین مرد

با عجیب ترین عشق

در سپیده خونین

در خون دشت خوزستان

بر ظلم ظالمان

شهادت می دهد

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد